پنج شنبه مامان آش پخته بود هم نذری هم خیراتی قرار شد بعد از کلاس بیای ببری که خسته بودی نیومدی
جمعه صبح تازه ساعت 11 پیام سلام صبح بخیر دادی گفتم یه قراری بذار یا بیا ببر یا بگو من بیارم
گفتی باشه 4 راه آهن ولی دخترمو منو گرفته به کار قبلش خبر بده دیر و زود نشه
تا 3 منتظر موندم خبری ازت نشد چادر چاغچور کردم راه افتادم
تو مسیر چهار پنج تا پیام بهت دادم جواب ندادی
انقدر سرگرم کار بودی گفتم شاید گرفتاری و گوشی دم دستت نیست
رسیدم انقلاب گفتم علائم حیاتیت رو اعلام کن ولی هیچچچچ خبری نبود
اومدم زیر پل دیگه ناچارا زنگ زدم
الهی بمیرمممممممممممم خواب خواب بودی
انقدر شرمندت شده بودم زبونم بند اومد
اومدی آش و دادم بهت گفتم برو بخواب منم میرم خونه
اصرار کردی که نه
بردی آش و گذاشتی خونه برگشتی رفتیم پیاده روی
سر راهم رفتیم یه پارک کوچولو
بعدش تا زیر پل حافظ باهام اومدی کلی خوش گذشت و ادا بازی دراوردیم
ولی سر چهارراه دستمو گرفتی گفتی گفته بودم یه جا گیرت میندازم
کاری نکردی ولی خیلی ترسیدم ازت
امان از عشق زود هنگام غیر متفکرانه...ما را در سایت امان از عشق زود هنگام غیر متفکرانه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 99